نمی‌دونم چمه، بعنوان برنده جایزه بی‌خوابی، چند روزه همه‌ش خوابم میاد و یک علقه و گرایش خاصی به بالش پیدا کردم!

امروز نه با زنگ بچه ها بیدار شدم، بعد به زورررر خودمو خوابوندم همینکه خوابیدم حوالی ساعت یازده بود پدرم زنگ زدن، چه وضعیه تا ظهر خوابی؟ جان کجاست؟ جانم خوابه!وای وای وای، مامانم ازونور می‌گن خب حتما جان شبا مطالعه میکنه که روز خوابه، منم که هیچی، یعنی واقعا داماد دوستی تا کجا؟

 

ناهار خوردیم و من باز پناه آوردم به تخت، الان بیدار شدم و سرم یه حالیه! دلم نمی‌خواد از تختم جدا شم ::))))))

خیلی کم تو عمرم اینجوری میشم!

 

اینقدرم از دیشب خواب دیدم که قابلیت کتاب شدن داره یک تیکه‌ش:

 

خواب دیدم توی بغل جانم و ناگهان چشم هاش خودش نبود! مژه های قرمز و چشم های آبی...

جیغ می‌کشیدم که ولم کن! تو همسرم نیستی!

و انگار از یه جایی به بعد فهمیدم خوابم و باید جیغ بکشم که بیدار شم اما در عوض چشمامو که باز کردم باز توی بغل همسرم بودم، صورتشو لمس کردم و دیدم خودشه، یعنی داشتم توی خواب خواب می‌دیدم؟

 

در ادامه

همسایمون برامون نذری آورد!

من داشتم لباسمو نگاه میکردم بپوشم دستم نمیرسید

یه یونولیت پر از آناناس یا طالبی یا چیزی شبیهش(شیار های نیم دایره ای مثل آناناس داشت و بافت پوستش شبیه طالبی بود)  رو هل دادن تو خونه یه آدمم اومد تو قبل اومدن همون چشم هایی رو داشت که قبلش تو صورت جان دیدم،  منو دید انگار چشمای قبلیش رفت کنار و‌چشم نرمال اومد رو صورتش! من کنار روفتن عنبیه قبلی رو دیدم و هری دلم ریخت! 

 

 

 

پریشب هم خواب دیدم آقای آدام دریور  تراپیستمه و‌می‌خولد بهم تجاوز کنه! بهم گفت اینجوری که دلت پیش جانه نیا پیش من! وقتی ازش ناراحتی باید بیای!

من محکم دستاشو گرفته بودم نزدیک نشه و داشتم فرار می‌کردم!