همیشه برای زنگ ورزش بهانه ای جور می‌کردم، از انداختن فکر خانم ریاضی عقبیم به جان معلم، بگیر تا بردن شطرنج به مدرسه و آموزشش به همه!

یک دوره کلاس شنا رفتم که اولین باری بود حس خوب از ورزش می‌گرفتم، بعد اولین شکست عشقی با سهیلا رفتم‌باشگاه و فقط یک ماه دوام آوردم،توی بحران من کیستم بین کارشناسی و ارشد شب‌ها به سختی مامان راضی می‌شد بروم دوچرخه سواری! توی دوره کرونا با یکی از این پیج‌ها زومبا یا ایروبیک کار می‌کردم مدتش خیلی کم بود، بعد تر به اصرار همکارم بعد از شرکت می‌رفتیم trx چون تنها کلاسی بود که به تایممان می‌خورد، زانوهایم همراهی نکرد وگرنه از قبلی‌ها بیشتر دوستش داشتم، یک سالی هست پزشک زنانم می‌گوید یوگا کن! کلی با همکاری هوش مصنوعی و نت توی یک برنامه برای خودم حرکت ثبت کردم و ... اما شروع نکردم، تا روز سوم جنگ! وسط کارهای سخت و استرس زای شرکت! انگار وقتی استرس دارم دنبال این ورزش بخت برگشته می‌روم، انگار  به خودم می‌گویم تو حتی از پس غول بی شاخ و دم ورزش هم برمی‌آیی! خلاصه که دارم یوگا می‌کنم! برنامه از کلاس بیشتر به من می‌چسبد، با مربی‌ها نمی‌سازم! یکی ازین کلاس‌هایی که رفتم مربی‌ش آخر تایم چند تا حرکت یوگا می رفت برای سرد کردن و اینقدر چاکراه بیراه می‌چید که خنده‌ام می‌گرفت! 

البته که بیشترین ساعت کتاب‌خواندن‌هایم هم مربوط به زمان های بحرانی‌است، اما دلیل آن متفاوت است! یکجور پناه به روزهای خوش کودکی و‌نوجوانی‌ست... یکجور پناه به تنها نجات انسانی که تعقل است...